محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

91

اكسير اعظم ( فارسى )

در داخل عروق عفونت پذيرفته باشد لزوم تب واجب كند و نگسارد بلكه يا كه دائمه لازمه باشد ليكن آن را اشتدادات بود كه گاهى گرم‌تر مىشود و گاهى آهسته‌تر و از آن نوائب او شناخته مىشود . اما اگر عفونت خلط داخل عروق اندر جميع عروق رسيده باشد يا در اكثر عروق كه قريب از قلب است بوده باشد اشتدادات و نقصانات آن ظاهر نشود و تب لازم بر يك وتيره باشد نه كم شود و نه زياده و اما چون خلاف اين باشد و يا ماده هم اندر داخل رگها و هم در خارج آنها عفن شود و از يك جنس باشد يا مختلف در جنس بود تغيرات ظهور بين نمايد و عفونت خارج عروق منطقع مىشود و باز از سر نو عود مىكند و تب نائبه مىباشد بهر آن‌كه ماده كه در بعض مواضع خارج بدن در افضيه متعفن شود در مدت نوبت بر آن حرارت عفونت مىآيد پس رطوباتى كه بدان حرارت معفنه متعلق باشد به سرعت فانى و تحليل گردد و از بدن خارج شود به عرق و بخار و غيره استفراغات زيرا كه محبوس در عروق نيست تا مانع از تمام تحلل و خروج آن باشد پس رماديت و ارضيت آن كه حامل آن كه حامل تب و حرارت نيست باقى ماند بهر آن‌كه حامل حرارت و عفونت را بودن جسم رطب لا بد است چنانچه ديده مىشود و از حال عفونت اكراس و مزابل كه اندك اندك مشتعل مىشود تا آن‌كه جمله خاكستر مىگردد و در آن حرارت باقى نمىماند . و چون در خلط محترق به عفونت حرارتى باقى نماند تب باطل شود تا آن‌كه بار ديگر اندك ماده در جاى عفونت جمع شود و در آنجا بقيهء حرارت از عفونت اولى باقى ماند و اگرچه مادهء عفونت باقى نماند و يا موجود باشد هنوز علت تعفن اولى در مادهء اولى پس در مادهء ثانى كه بر آن دارد شود بر سببل تعفين مشتعل گردد و امر عفونت بر وجود حرارت مقصر از نضج دور كند و رطوبات متعفن و تحليل و خاكستر شود و به مجاور خود متعدى گردد تا آن‌كه حد مشترك ميان مشتعل و قابل اشتعال منطقع شود و ماده فانى گردد و مجاور ديگر نيابد و بقيهء تب باقى نماند تا انتظار تجلب مادهء ديگر به سوى موضع آن باشد و اما چون عفونت داخل عروق باشد قلع مادهء آن به سرعت نشود و تحلل تام متعذر بود به سبب كثافت جرم عروق و تنگى آن و به سبب دور و سرايت عفونت از يك ماده به ديگر به باعث اتصال بعض ماده كه در عروق است به بعض ديگر پس هر آنچه مجاور آن باشد متعفن شود بعده بر مجاور ديگر دور كند . و ايضاً هر آنچه محصور در عروق است اتصال بسيار به قلب مىدارد پس وصول بخار از آن به سوى قلب دوام مىنمايد و از قلب به توسط شرائين به سوى جميع بدن مىرسد و فترة حاصل نمىشود لا جرم تب دائم و لازم باشد . ابن عباس گويد اسبابى كه بدان ادوار حميات نائبه مختلف مىگردد سه گونه است : يكى سرعت اجتماع خلط متعفن و ابطاى آن . دوم سهولت تعفن خلط و عسر آن . سوم سرعت استفراغ او و بطوى آن پس بلغم تب نائبه هر روزه حادث مىكند بنا بر سرعت اجتماع او به جايى كه در آن عفن شود به سبب كثرت مقدار او در بدن و سهولت تعفن او به سبب رطوبت او و بطوى استفراغ او به سبب لزوجت او و مرهء سودا تپى حادث مىكند كه يك روز نوبت كند و دو روز نه بهر آن‌كه بطى الاجتماع است به سبب قلت مقدار آن و عسر تعفن است به سبب برودت و يبس آن و سريع الاستفراغ است به سبب آن‌كه لزج نيست . و اما مرهء صفرا تب يك روز در ميان حادث مىنمايد زيرا كه متوسط است ما بين سودا و بلغم در احوال مذكوره يعنى اقل مقدار از بلغم است و اكثر مقدار از سودا و ايبس مزاج از بلغم است و ارطب مزاج از سودا و آن الطف جوهر از هر دو نوع است پس به همين اسباب ادوار نوائب حميات مختلف مىباشد و براى همين اسباب بعينه مدت زمانهء نوبت حميات مختلف مىشود زيرا كه حمى مواظبه در اكثر امر نوبت او هژده ساعت مىشود به سبب غلظ بلغم و لزوجت آن كه به سرعت تحليل نمىگردد و حمى ربع در اكثر امر بيست و چهار ساعت مىماند و اين به سبب غلظ خلط و يبس او بود كه آن به سرعت متعفن نمىشود . و چون عفن گردد به سرعت تحليل نشود اين بهر آن است كه امثال او مثال اجسام صلب همچون سنگريزه و آهن است كه آتش در آن هر دو به سرعت عمل نمىكند و چون عمل كرد به سرعت منطفى و سرد نمىگردند . و اما حمى غب خالصه اكثر دوازده ساعت مكث مىنمايد و اين به سبب لطافت خلط محدث آن و قلت لزوجت او است كه به سرعت متعفن مىشود و به سرعت از عرق مستفرغ مىگردد و گاهى مدت زمانهء نوبت هر واحد از اين حميات يك بار كوتاه‌تر از زمان مذكور و يك مرتبه درازتر مىشود . و اين را سه سبب است : يكى طبيعت خلط و اين چنان باشد كه هرگاه خلط غليظتر باشد لزوجت و ابرد مزاج باشد زمانهء نوبت تب او درازتر خواهد بود و هرگاه اقل و الطف و احر مزاج و اقل لزوجت بود مدت نوبت آن كوتاه‌تر باشد . دوم مقدار قوت مريض و اين بهر آن است كه هرگاه قوت مريض قوى باشد تا آن‌كه خلط را دفع كند و اخراج آن به عرق نمايد مدت نوبت اقصر بود و اگر ضعيف بود مدت نوبت اطول باشد . سوم سحنه بدن زيرا كه چون بدن متخلخل واسع المسام بود زمان نوبت حمى قصيرتر باشد بهر آن‌كه خلط از آن به سهولت و سرعت تحليل مىيابد و چون بدن كثيف تنگ مسام باشد نوبت تب طويل‌تر بود چه خلط به سرعت تحليل نمىشود . و هرگاه جميع اسباب قصر نوبت تب مجتمع گردد مدت نوبت حمى كوتاه‌تر باشد از آن‌كه درم دهند و يا شيرة تخم خرفه سه اوقيه بسكنجبين ساده ده درم بنوشانند و اگر ماء الشعير كراهت باشد غذا مىباشد . و هرگاه مجتمع شود اسباب طول نوبت حمى مدت زمان نوبت تب درازتر بود از آنچه مىباشد . و چون مدت نوبت تب كوتاه‌تر بود صاحب تب بدان سبب از وقت انقضاى نوبت حمى تا وقت نوبت ثانى پاك بدن از تب باشد و راحت يابد . و هرگاه مدت آن درازتر بود محموم از حمى پاك نشود تا آنكه نوبت ثانى آن را لاحق گردد پس ميان هر دو نوبت وقت راحت نباشد حتى كه بدين سبب تب شبيه